با هم باشیم

آسمان را بنگر/ که هنوز/ بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که/ دلش از سردی شبهای خزان/نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و/ نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار/ دشتی از یاس سپید/ زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز/ پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز/ آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من/ دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست/ که خدا را دارند
ماه من/ غم و اندوه اگر هم روزی/ مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات /از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا /چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود/ که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب/ راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد /همه زندگی ام/ غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی/ بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم/ اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه /میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند /سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط tahere نظرات ()

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود ، پس می داد . کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند . وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد ، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد ! دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم ، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم ، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد . اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود ، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود .این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود . در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت . دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت ! ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
۱ – دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند .
۲ – هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است .
۳ – یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد !
لحظه ای به این شرایط فکر کنید . . .
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود .
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد .
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی ، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود ، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده . پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود .
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست . اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است ! و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود ، پس باید طبق قرار آن سنگریزه سفید باشد . آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است . نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود .
 
1 – همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد .
۲ – این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم .
۳ – هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد .
لبخندلبخندلبخند
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط tahere نظرات ()

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه های او را برداشته اند؛

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم ازاو تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد؛

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد؛
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت, میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند؛

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت
و درگوشی محکمی به او زد و گفت: فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟؟؟نیشخند

نکته: رقابت سکون ندارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط tahere نظرات ()

قدرت خارق العاده تلقین
می گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد و بخیال اینکه استاد آنها را بعنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام یکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زیرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود. اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله یافت. برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود نداردچند نمونه فراموش نشدنی باعث تغییر نگرش پزشکان و روانشناسان شد.یک زندانی که قصد فرار داشت بطور مخفیانه خود را در یکی از اتاقکهای قطار جا داده بود و بعد از حرکت فهمیده بود که در یخچال قطار قرار دارد. زندانی مطمئن بود که در طی چندین ساعتی که در یخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقیقاً اینطور هم شد. اما بعد از رسیدن به مقصد مشاهده کردند که زندانی یخ زده در حالی که یخچال قطار خاموش بوده است و این نشان میدهد که شخص زندانی به خود تلقین کرده که منجمد خواهد شد و این تلقین برای او حکم یک تصویر ذهنی مطابق با افکار او داشته و همین باعث شده که سلولهای بدن وی واقعاً سرما را حس کرده و کم کم منجمد شود.نمونه دیگر آزمایشی بود که به پیشنهاد یکی از روانشناسان بر روی دو تن از مجرمین محکوم به اعدام انجام شد. آزمایش به این صورت بود که مجرم اول را با چشمانی بسته در حضور مجرم دوم با بریدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در این هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونریزی شدید بود. سپس چشمان نفر دوم را نیز بستند و این بار شاهرگ دست وی را فقط با تیغه ای خط کشیدند و در این حین کیسه آب گرم نیز بالای دست وی شروع به ریختن می کرد این در حالی بود که دست او به هیچ وجه زخمی نشده بود. اما شاهدان یعنی پزشکان و روانشناسان با کمال ناباوری دیدند که مجرم دوم نیز پس از چند دقیقه جان خود را از دست داد چراکه او مطمئن بود که شاهرگ دستش به مانند نفر اول بریده شده و خونریزی می کند. ریخته شدن خون را نیز بر روی دست خود حس می کرده است. در واقع تصویر ذهنی او چنین بوده که تا چند لحظه دیگر به مانند نفر اول هلاک می شود و همین طور هم شد.این نشان می دهد که دستگاه عصبی شما با توجه به آنچه فکر می کنید یا خیال می کنید که حقیقت دارد واکنش نشان می دهد. دستگاه عصبی شما تجربه خیالی را از تجربه واقعی تمیز نمی دهد. در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتی که از ناحیه مغز در اختیار او قرار می گیرد واکنش نشان می دهد. این یکی از قوانین اولیه و اصولی ذهن است. در واقع اینطوری ساخته شده ایم. وقتی این قانون را در افراد هیپنوتیزم شده مشاهده می کنیم شک می کنیم که حتما نیرویی مرموز یا فوق طبیعی در کار است. در واقع آنچه را که می بینیم فرایند طبیعی عمل مغز و دستگاه عصبی انسان است و نه چیز دیگر.در پدیده هیپنوتیزم اگر بیمار بدرستی گفته های شخص هیپنوتیزم کننده معتقد باشد کارهای حیرت آور انجام می دهد و بیمار رفتاری متفاوت از خود نشان میدهد زیرا طرز فکر و باورش تغییر کرده است. هیپنوتیزم یا خواب مصنوعی همیشه به نظر اسرار آمیز بوده است زیرا همیشه فهم اینکه چگونه باور کردن می تواند منجر به رفتار غیر عادی انسان شود دشوار بوده است. با خواب مصنوعی چنان برخورد شده که انگار نیرو یا قدرت ناشناخته ای در کار است. اما حقیقت این است که وقتی شخصی را متقاعد می کنید که قدرت شنوایی اش را از دست داده رفتار ناشنوایان را پیدا میکند. وقتی او را متقاعد می کنید که نسبت به درد حساسیت ندارد، می تواند بدون بیهوشی تحت عمل جراحی قرار گیرد و در این میان نیروی مرموزی هم در کار نیست.ازتون میخوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین. مواظب باشین که به خودتون چی میگین هیچ وقت نگین که چرا زندگی من اینجوری چون همش دست خودتون و این شمائین که زندگی خودتون رو به ویرونه و کلبه ای خرابه تبدیل میکنین یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط tahere نظرات ()

    پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد.
    پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟".
    پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".
    پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..."
    البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت.
    اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم."
    پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با ماشین یه گشتی بزنیم؟""اوه بله، دوست دارم."
    تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟".
    پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است.
    اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید.".
    پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت.
    او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد :..
    " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده.
    یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد . اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی."
    پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند.
    برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.
    در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !

        



نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط tahere نظرات ()

 
سیدنی . جی . هریس نویسنده ای سرشناس و واقع گراست که رموز برنده شدن را در میدان زندگی می شناسد و برای موفقیت در آن ، راه های ساده ای پیشنهاد میکند . اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب کرده ایم و تا کنون فرصت مطالعه کتاب " برنده و بازنده " این نویسنده را نداشته اید ، خلاصه این کتاب می تواند راهنمای خوبی برای شما باشد .
 
ویژگیهای برنده
ویژگیهای بازنده
برنده متعهد میشود.
بازنده وعده میدهد.
وقتی برنده ای مرتکب اشتباه میشود ، میگوید : اشتباه کردم.
 
وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه میشود ، میگوید : تقصیر من نبود.
برنده بیش از بازنده کار انجام میدهد ، و در انتها باز هم وقت دارد.
بازنده همیشه آنقدر گرفتار است که نمیتواند به کارهای ضروری بپردازد.
برنده به بررسی دقیق یک مشکل میپردازد.
 
بازنده از کنار مشکل گذشته ، و آن را حل نشده رها میکند.
 
برنده میگوید: بیا برای مشکل راه حلی پیدا کنیم.
 
بازنده میگوید : هیچ کس راه حلی رانمیداند.
 
برنده می داند به خاطر چه چیزی پیکار میکند و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید.
بازنده آن جا که نباید ، سازش میکند، و به خاطر چیزی که ارزش ندارد ، مبارزه میکند.
برنده با جبران اشتباهش ، تاسف و پشیمانی خود را نشان میدهد.
بازنده می گوید : «متاسفم» ، اما در آینده اشتباه خود را تکرارمیکند.
برنده مورد تحسین واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجیح میدهد ، هر چندکه هر دو حالت را مد نظر دارد.
بازنده دوست داشتنی بودن را ، به مورد تحسین واقع شدن ترجیح میدهد ، حتی اگر بهایآن خفت و خواری باشد.
برنده گوش میدهد.
بازنده فقط منتظر رسیدن نوبت خود ، برای حرف زدن.
برنده از میانه روی و نرمش خود احساس قدرت میکند.
بازنده هرگز میانه رو و معتدل نیست گاهی ازموضع ضعف ، و گاهی همچون ستمگران فرودست رفتار میکند.
برنده میگوید ، باید راه بهتری هم وجود داشته باشد.
 
بازنده میگوید ، تا بوده همین بوده و تا هست همین است.
برنده به افراد برتر از خود ، احترام میگذارد، و سعی میکند تا از آنان چیزی بیاموزد.
بازنده از افراد برتر از خود ، خشم و نفرت داشته و در پی یافتن نقاط ضعف آنان است.
برنده گامهای متعادلی بر میدارد.
بازنده دو نوع سرعت دارد ، یا خیلی تند و یا خیلی کند.
برنده میداند کهگاهی اوقات ، پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید.
بازنده بسیار مشتاق برندهشدن است، در جایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.
برنده ارزیابیدرستی از تواناییهای خود داشته ، و هوشمندانه از ناتوانی های خود ، آگاهاست.
بازنده از توانایی ها و ناتوانی های واقعی خود بی خبراست.
 
برنده مشکلی بزرگ را انتخاب می کند ، و آن را به اجزای کوچکتر تفکیک میکند ، تا حل آن آسان گردد.
بازنده مشکلات کوچک را آنچنان به هم می آمیزد، که دیگر قابل حل شدن نیستند.
برنده می داند که اگر به مردم فرصت داده شود ، مهربان خواهندبود.
بازنده احساس میکند که اگر به مردم فرصت داده شود ، نامهربان خواهندشد.
برنده تمرکز حواس دارد.
بازنده پریشان حواس است.
برنده ازاشتباهات خود درس میگیرد.
بازنده از ترس مرتکب شدن اشتباه ، یادگرفته که اقدام بههیچ کاری نکند.
برنده میکوشد تا مردم را هرگز نیازارد ، مگر در مواقع نادری که این دل آزاری در راستای یک هدف بزرگ باشد.
بازنده نمیخواهد به عمد دیگران راآزار دهد، اما ناخودآگاه همیشه این کار را میکند.
برنده ثروت اندوزی راوسیله ای برای لذت بردن از زندگی می داند.
 
بازنده مال اندوزی را هدف خود قرارمیدهد ،‌ بنابراین گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمیتواند خود را برنده محسوب کند ، و هرگز برنده نمیشود.
برنده ترجیحمی دهد که ، خود را مسئول شکست هایش بداند ، و نه دیگران را ولی وقت زیادی را صرف عیبجویی نمیکند.
بازنده شکستهای خود را ناشی از، تبعیض یا سیاست می داند.
 
برنده معتقد است ، ما باکارهای درست و اشتباه خود ، سرنوشت خویش را تعیین میکنیم.
بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد.
 
برنده در چنین موقعیتی احساس میکند که اعتبار خود را برای آینده تقویت می نماید.
بازنده از این که بیش از آنچه می گیرد، بدهد، احساس میکند بازنده است.
برنده در هر شرایطی که قرار بگیرد ، آرامش و تعادل خود را حفظ میکند.
بازنده اگر ازدیگران عقب به ماند، تندخو و خشن میشود ، و اگر جلوتر از دیگران باشد ، بی احتیاطی میکند.
برنده میداند که نارسایی های او جزیی از شخصیت وجودی اوست ، در حالی که میکوشد تا آثار ناگوار این نقایص را به زداید هرگز تاثیر آنها را انکارنمی کند.
بازنده از این که خود و یا دیگران به نقایص وی آگاهی یابند ، هراساناست.
برنده در چنین شرایطی آزادانه ، رنجش و آزردگی خود را بیان نموده ، تخلیه یاحساسی میکند ، سپس مساله را به فراموشی می سپارد.
بازنده هنگامی که از دیگران بدرفتاری میبیند ، خشم و ناخشنودی خویش رابه زبان نمی آورد و زجر می کشد، و با انتقام گرفتن از خود ، شرایط بدتری را پدید میآورد.
برنده میداند که کدام تصمیم ها را به طور مستقل بگیرد ، و کدام یک را پس از مشورت با دیگران بازنده نسبت به برندگان حسادت کرده ، و دیگر بازندگان را حقیر می شمارد .
بازنده به «استقلال» خود میبالد ، در حالیکه به واقع در حال خونسردی است. و به کار گروهی» خود می بالد ، درصورتی که در حال دنباله روی است ، و اراده ای از خود ندارد.
برنده می داند که هر قاعده ای در هر کتابی را می توان نادیده انگاشت جزیکی، « همانی که هستی و میخواستی ، باش » ، تنها برگ برنده ، در دنیا همین است.
بازنده فکر میکند که برای بازنده شدن و برنده شدن قوانینی وجود دارد.
برنده روی پای خود می ایستد و از اینکه دیگران، به وی تکیه کنند ، احساس تحمیل شدن نمی کند.
بازنده به کسانی که از خودش قوی ترند ، تکیه میکند و عقده های خود را برسر افراد ضعیفتر از خویش خالی میکند.
برنده نسبت به فضای اطراف خود حساساست.
بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است.
برنده در وجود یک آدم بد ، خوبی ها را می جوید و روی همین قسمت کارمیکند.
بازنده در وجود یک انسان خوب، بدی ها را می جوید. از این رو ، به سختی میتواند با دیگران همکاری کند.
برنده در عین حال که تعصبات خود را میپذیرد ،تلاش میکند که در هنگام قضاوت کردن بر این تعصبات غلبه کند.
بازنده منکر وجودهرگونه تعصب در خود است ، و بنابراین در سراسر عمر ، اسیر تعصبات خویش خواهدبود.
برنده هراسی ندارد از اینکه دریک موقعیت ضد و نقیض قرار گیرد ، زیرا درافکارش خللی وارد نمی شود.
بازنده سازگار شدن با موقعیتهای ضد و نقیض را به کارشایسته ترجیح میدهد.
برنده بازی سرنوشت ، و این حقیقت که شایستگی ها را همواره پاداشی نیست، بی آنکه دیدگاهی بدبینانه داشته باشد، درک میکند.
بازنده بی آنکهبازی های سرنوشت را درک نماید ، بدگمان است.
برنده میداند که چگونه میتوان جدی بود ، بی آن که خشک و رسمی باشد.
بازنده غالبا خشک و رسمی است زیرا ، فاقدتوانایی جدی بودن است.
برنده آنچه را که ضرورت دارد ، با متانت لازم انجام میدهد ، و توان خود را برای راه حل هایی ذخیره می کند که ، در آنها از حق انتخاب برخوردار است.
بازنده آنچه را که ضرورت دارد ، با حالتی اعتراض آمیز انجام می دهد،و هیچ توان و نیرویی را برای گرفتن تصمیمات اخلاقی مهم باقی نمیگذارد.
برنده ارزش های اخلاقی را ، به عنوان تنها منبع قدرت حقیقی میشناسد.
 
بازنده چون در باطن ، برای ارزشهای اخلاقی احترام اندکی قایل است ، بیش ازظرفیت خویش در جهت کسب منابع قدرت بیرونی تلاش میکند.
برنده سعی میکند که رفتارهای خود را براساس نتایج منطقی آنها قضاوت کند ، و رفتارهای دیگران را ، براساس قصد و نیت آنها ارزیابی کند.
بازنده رفتارهای خود را براساس قصد و نیت خویش و رفتارهای دیگران را براساس نتایج آنها ارزیابی میکند.
 
برنده دیگران را نکوهش می کند ولی آنها را می بخشد.
 
بازنده چنان بزدل است که قادر به نکوهش دیگران نیست ،و چنان حقیر است که قادر به بخشیدن دیگران هم ، نیست.
برنده پس از بیان نکته ی اصلی مورد نظرش ، لب از سخن فرو میبندد.
بازنده آنقدر به صحبت ادامه می دهد ، که نکته ی اصلی را فراموش میکند.
برنده هر امتیازی را که بتواند بدهد ، می دهد جز این که اصول بنیادی خود را فدا کند.
 
بازنده به خاطر هراس از دادن امتیاز به لجاجت خود ادامه می دهد ،و این در حالی است که اصول بنیادی اش رفته رفته از بین می رود.
برندهضعفهای خود را به خدمت توانایی هایش می گیرد.
 
بازنده توانایی های خود را هدرمیدهد ، زیرا که آنها را در خدمت ضعفهای خود به کار می گیرد.
برنده در برابرافراد سودمند و ناتوان، یکسان عمل میکند.
بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته وضعفا را تحقیر میکند.
برنده میخواهد مورد احترام دیگران باشد ، اما ذهنش رادرگیر آن نمیکند.
 
بازنده برای رسیدن به این هدف ، دست به هر کاری میزند ، اماسرانجام ، با شکست روبه رو می شود و به هدف اش نمی رسد.
برنده حتی زمانی کهدیگران وی را به عنوان یک خبره می شناسند، می داند که ، هنوز خیلی چیزها رانمیداند.
بازنده میخواهد که دیگران او را یک خبره بدانند ، و این نکته که : « بسیارکم می داند » را ، هنوز نیاموخته است.
برنده گشاده روست ، زیرا که میتواند بی آنکه خود را تحقیر کند ، بر خطاهای خویش بخندد.
 
بازنده چون حتی در خلوت خویش ، خودرا پست و حقیر می شمارد ، در حضور دیگران نیز قادر به خندیدن بر خطاهای خودنیست.
برنده نسبت به ضعفهای دیگران ، غمخواری میکند ، زیرا ضعفهای خود را درک نموده و آنها را پذیرفته است.
 
بازنده دیگران را به دلیل ضعفهایشان خوار و خفیف میشمارد ، زیرا وجود ضعف در درون خود را ، انکار نموده و پنهان میکند.
برنده هرکاری که از دست اش بر آید انجام میدهد ، و اگر سرانجام شکست خورد ، به معجزه امید میبندد.
بازنده بدون آنکه کوچکترین تلاشی کند ، به انتظار معجزه مینشیند.
برنده تا دم مرگ بیشتر از آنچه که از دیگران میگیرد ، میدهد.
بازنده تا پای جان از این توهم دست بر نمیدارد که، « پیروزی » یعنی بیش ازآنچه که می دهی ، بستانی.
برنده هنگامی که می بیند راهی را که در پیش گرفتهاست ، با مسیر زندگانی او سازگار نیست ، هراس از ترک کردن آن ، ندارشد.
بازنده « نیمهی راهی » را در پیش گرفته و به آن ، ادامه می دهد ، و اهمیتی نمیدهد که به کجا منتهی می شود.
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط tahere نظرات ()


Design By : Pichak